تبليغاتX
باهم

بادبادک رفت بالا..قرقره از غصه لاغر شد...

.
کسی که شما را بارها و بارها میآزارد،مانند کاغذ سمباده است او شما را می خراشد و آزار میدهد اما در انتها شما صاف و صیقلی و براق شده اید و او کاملا مستهلک و فرسوده
نویسنده : لی لی
کمال
آسمان فرصت پرواز بلندی است
قصه این است چه اندازه کبوتر باشی
نویسنده : لی لی
بهار نارنج
دلم تنگ میشه واسه این روزا

واسه این روزایی که تو کوچه ها قدمهامو آروم تر برمیدارم تا عطر بهارنارنج رو بیشتر احساس کنم .

این روزا نفسهای عمیقتری میکشم...

نویسنده : لی لی
احساسات زخمی
---

:
سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند!
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه‌ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم‌تر ...
به خود می‌بالیدم، دیگر نمی‌خواستم درخت باشم، آینده‌ی خوبی در انتظارم بود!
سوزش تبرهایش بیشتر می‌شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومندتر بود ...
مرا رها کرد با زخم‌هایم، او را برد ...

و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته‌سیاه مدرسه‌ای، نه عصای پیرمردی ...
خشک شدم ...
http://m1.imagemoon.us/images/17946IMM450px-Beaver_cut_tree.jpg

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می‌مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن!
ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز .. زخمی می‌شود ... در آرزوی تخته‌سیاه شدن، خشک می‌شود!!!
نویسنده : لی لی
وقتی آدما میگن بارون رو دوست داریم
 ولی تا بارون میاد چتر باز میکنن...
وقتی میگن پرنده رو دوست داریم
 ولی تو قفس نگهش میدارن...

 

 


باید از دوست داشتن آدما ترسید!
نویسنده : لی لی
آخرین عنوان های مطالب